ایلیا
عزت درگاهی
شعری از حمید مصدق به فروغ فرخزاد تو به من خندیدی و نمی دانستی ، من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم ، باغبان از پی من تند دوید ، سیب را دست تو دید ، غضب آلود به من کرد نگاه ، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ، و تو رفتی و هنوز ، سالهاست که در گوش من آرام آرام ، خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم ، و من اندیشه کنان غرق در این پندارم ، که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت ،
جواب فروغ فرخزاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم ، چون که می دانستم ، تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی ، پدرم از پی تو تند دوید ، و نمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه ، پدر پیر من است ، من به تو خندیدم ، تا که با خنده ی تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم ، بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و ، سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ، دل من گفت : برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را ، و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام ، حیرت و بغض تو تکرار کنان ، می دهد آزارم ، و من اندیشه کنان غرق در این پندارم ، که چه می شد اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت.
ترجیح دادم ماموریتمو با اتوبوس انجام بدم آخه از وقتی هواپیماها بال پرواز ندارن راستش می ترسم البته نه بخاطر جون خودم بلکه بخاطر ایلیا که هروقت میخوام برم مسافرت میگه بابا زود بیا آدامس خرسی هم برام بیار صندلی شماره ۱۰ اتوبوسو خیلی دوست دارم شاید بخاطر اینکه برام خوش یمن بوده به بغل دستیم نگاه کردم پیرمردی ۷۰ساله (اینو بعدا"از خودش پرسیدم)بودچقدر سخته که شش هفت ساعتو بخوای با یه ...سر کنی وهمدم بشی شاید اینبار صندلی شماره ۱۰... گفت این روزا چقدر هوا خنک شده گفتم آره خواستم بگم پدر جان خنکای داخل بخاطر روشن بودن کولر ماشینه که ترجیح دادم حرف نزنم پرسید چکاره ای با اجبار جواب دادم داشتم سوپر استار را نگاه میکردم برای دومین بار آخه توی رفتم همینو گذاشته بود چند ساعتی گذاشت که دیگه حوصلم سر رفته بود چشام دیگه توان مطالعه صد سال تنهایی مارکز رو نداشت که یهو مرده بهم گفت میتونم کتابتو ببینم وبعد گفت که صد سال تنهایی را فلان سال خوندم تعجب کردم اصلا"بهش نمیومد که اهل مطالعه باشه بعد پرسید مدرکت چیه وانگار که خوره حرف زدن باشه شروع کرد از خودش گفتن ومن هر لحظه دهنم از تعجب بازتر میشد اینکه صاحب مال ومنال زیادیه وهمه بچه هاش توی خارج از کشورند وهمه تحصیلات عالیه دارن وخودش بخاطر بیماری ترجیح داده با اتوبوس مسافرت کنه میخواد بره به رعیتاش سر بزنه وجالب اینکه بیشتر وقتشو با خانمش به کشورهای مختلف سفر میکنه و...کلی از تجربیاتش استفاده کردم واز اینکه پیش داوری کرده بودم خودمو سرزنش می کردم -کلی باهم دوست شدیم و ادرس وشماره باهم ردوبدل کردیم نوشتهها و اجراهای پیشین آقاخانی نشان میدهند که داستان در آنها تکیهگاه و بستر اصلی همه عناصر و مولفههای تئاتری قرار گرفته و مهمترین اولویت در فرآیند تولید و اجرا محسوب میشده است. زير باران بيا قدم بزنيم حرف نشنيده اي به هم بزنيم نوبگوييم و نو بينديشيم عادت كهنه را به هم بزنيم و ز باران كمي بياموزيم كه بباريم و حرف كم بزنيم كم بباريم اگر، ولي همه جا عالمي را به چهره نم بزنيم سخن از عشق خود به خود زيباست سخن هاي عاشقانه اي به هم بزنيم قلم زندگي به دل است زندگي را بيا رقم بزنيم سالكم قطره ها در انتظار تواند زير باران بيا قدم بزنيم " براي چيزي كمتر از بهترين بودن نبايد تلاش كرد " چون باران باش بابا «سعيد» هميشه اصرار داشت خودمان سينهاي سفرهي تحويل سال باشيم. فقط قرآن و آينه و ماهي ميگذاشتيم. مامان «سميرا» مينشست روبروي بابا. آبجي «ساناز» سمت چپ، پيش من. البته تا قبل از اينكه بابا بگويد: «سارا» خانمم بيايد نزديك خودم. دست ميكشيد روي موهايم. «سامان» و «سپهر» هم روبروي ما. هميشه آخرين لحظه متوجه ميشديم يك سين كم است و مامان ميرفت سبزهاي كه دور از چشم ما گرفته بود را ميآورد... امسال اما نه بابا گفت يك سين كم است و نه مامان بلند شد سبزه بياورد. هيچ سيني كم نبود. دكتر گفته بابا «سرطان» دارد. داستانک از استاد تاج مهر (برگرفته از وبلاگ سایه های مفرغی) منتظر مونده که فردا واسش آفتاب و بیاره می دونه دنیا دو روزه نمی خواد دلش بسوزه همه خاطرهاشو گوشه کلاش می دوزه باد بازیگوش ولگردی که شب تا صب بیداره چشای اونو می دزده وکلاشو بر میداره میگه : این آدم برفی که فقط یه کپه برفه! رویای آفتاب و گرمای با هاری ام که حرفه!!!! مگه می شه زیر آفتاب باهار زنده بمونه؟! آخه شعله های خورشید نفسا شو می سوزونه!!! ... دل آدمک از این زخم زبونا نمی گیره می دونه هر آدمی هر کسی یک روزی میمیره میگه : فردا که بشه میرم از اینجا رو به دریا یه رود کوچیک میشم میرم میرم تا ته دنیا!!! ... فردا خورشید اومد و جا مونده بود یه کت رو برفا آدمک رفته بود از نهر خیالش رو به دریا....... شعر از مهتاب بازوندشاعره ای که ازدل می گوید واشعارش سرشار از سادگی وصداقت کودکانه ایست که ... بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی، عیدتون مبارک يك روز وحشي بودم و لا قيد فرجامم حالا ولي در گوشه ي اسطبل ها رامم وقتي گذشته روزگار سركشي كردن بگذار تا در كنج تنهايي بيارامم ترس و تشنج، خواب بد، آوار، رسوايي مجموعه اي از دردهاي نا به هنگامم از روز اول زندگي از من بدش آمد انداخت نفرين سياهي بر سر نامم جز مرگ كامم را كسي شيرين نخواهد كرد پس روز مرگ من نبايد گفت ناكامم مي خواستم پايان دهم بر اين شب قطبي افسوس خورشيدي نيامد بر لب بامم من طعم شيرين تو را مي خواستم اما دنيا فقط زهر هلاهل ريخت در جامم


مهدی نصیری: با نگاهی کوتاه به مجموعه آثاری که توسط ایوب آقاخانی نوشته شده یا به اجرا درآمدهاند، میتوان به یک ارزیابی کلی در مورد تعلق خاطر این هنرمند به ساختار داستان در درام دست یافت.
اما جدیدترین نمایش آقاخانی به گونهای متفاوت جایگاه و اهمیت ساختار داستانی را کاهش داده و در حد موقعیتی داستانی آن را در محور پردازش یک نمایش کمدی تنزل بخشیده است. بر این اساس موقعیت داستانی بدون گسترش دامنههای دراماتیک آن، کلیتی را نتیجه داده که بیشتر در خدمت وظایف ژانر قرار گرفتهاند و کمتر به مولفهها و کار ویژههای درام پایبند هستند.
بنا بر آن چه گفته شد اصلاً قصد ندارم نمایش را براساس معیارهای جزئی درام مورد سنجش قرار دهم؛ به خاطر آن که معتقدم نمایش آقاخانی میبایست در حوزه فرآیند دریافت و به واسطه نوع و کیفیت ارتباط با مخاطبش ارزیابی شود. اما به هر جهت باید اعتراف کرد که"مرثیهای برای یک سبک وزن" از بسیاری جهات با بیشتر آثار کارگردانش متفاوت است.
در بررسی این تفاوتها ساختار و اهمیت به داستان را در اولویت قرار داده و لازم میدانم که به مواردی چون فرم روایت و اجرا، انتخاب بازیگر، میزانسنها و حتی به انتخاب ژانر نیز اشاره کنم. هر چند که این کمدی را به دشواری میتوان با معیارهای کمدی ایرانی و همچنین کمدی غربی مورد سنجش قرار داد.
اما این نمایش یک کمدی است و بالاخره میتوان قواعد و قراردادهای این ژانر را در آن مورد جستوجو قرار داد؛ هر چند بهتر میتوان گفت که این نوع کمدی خاص شیوه کارگردان آن است و بر این اساس به اهدافش هم دست پیدا کرده است.
به گونهای دیگر میتوان کار آقاخانی در تولید نمایش را در سیستم ارتباطی هنر تئاتر مورد بررسی قرار داد. "مرثیهای برای یک سبک وزن" موضوعات و مسائلی را به ریشخند میگیرد که نگاهمان هر چقدر به آن محدودتر شود، موضوع آن کلیت و گستردگی بیشتری پیدا میکند.
نخستین برداشت تماشاگر از نمایش با صحنه محدود شده آن در یک چهار ضلعی سفید رنگ و همچنین صدای گزارشگری که مبارزهای در داخل رینگ را گزارش میکند، حاصل میشود. بنابراین مواجهه اول ذهنیتی از مبارزه را در تماشاگر و ادراک نامحسوس ذهن او ایجاد میکند که با اولین موقعیت داستان یعنی مواجهه میان هدایت و نگار با فرم خاص میزانسن و موضوع آن دو(یکی در موضع ضعف و دیگری قوت) همزمان میشود.
این همان مبارزهای است که حس اصلی اجرا را در معرض انتقال با تماشاگر قرار میدهد و تا پایان نمایش نیز حفظ میشود، ادامه پیدا میکند و حتی به بحران میرسد و باز در پایان ادامه پیدا میکند.
"مرثیهای برای یک سبک وزن" دقیقاً بر پایه همین مبارزه به عنوان موقعیت داستانی طراحی شده و به سادگی توانسته ظرفیتهای کمیک را چه در حوزه گفتار و چه در زمینه موقعیت سازی به خود اضافه کند.
تماشاگر نمایش آقاخانی اما ضمن درک و دریافت موقعیت کنایی، بیشترین لذت را از کمدی گفتار و زبان کنایهآمیز و طنز این اثر میبرد. اجازه بدهید یادآوری کنیم که از میان انواع کمدی یکی از متداولترینها و محبوبترین انواع، طنز است که آقاخانی همین شیوه را برای پرداخت اثرش انتخاب کرده است.
"مرثیهای برای یک سبک وزن" با توجه به آن چه که گفته شد با موقعیت داستانی کنایهآمیز و زبان طنزی که ریشه در خواستهای تماشاگر یا همراهی با زمانه مخاطب دارد، رگ خواب دریافتگرش را خوب پیدا کرده است. نمایش در طول مدت اجرا ترفندهای گوناگونی را برای ارتباط گرفتن با مخاطب و انتقال مضامین و همچنین به خنده واداشتن آنها به کار میبرد و به همین دلیل نیز موفق میشود تا به هدفش دست پیدا کند.
اما در عین حال اجرا همیشه در ارائه یک کمدی یک دست و روان موفق نیست و این یکدستی زمانی با اشکال مواجه میشود که آقاخانی در بخشهایی از نمایشاش قصد مقدمهچینی و زمینهسازی برای ارائه پیام و حرف خاصی را دارد؛ به عنوان نمونه فصل نخست حضور هدایت در کافه عمو خسرو را به خاطر بیاورید. این فصل از نمایش زمینهای است که مقدمات موقعیتهای بعدی را فراهم میکند اما خود این فصل نمایش در ارائه مولفههای کمیک و هماهنگی با سایر بخشهای کار با کاستیهایی مواجه میشود.
البته باید توجه داشت که ایوب آقاخانی کمدی کار نیست و چنین تجربهای را نمیتوان در سوابق تئاتریاش سراغ گرفت. به علاوه این که پیشتر اشاره کردیم؛ "مرثیهای برای یک سبک وزن" به همه اهداف یک کمدی موفق دست پیدا میکند، اما خود را به رعایت قوانین و قواعد کمدی ملزم نمیسازد.
نمایش آقاخانی موفق است و روی مخاطبش تاثیر میگذارد؛ مخاطب را به خنده وا میدارد و محتوای مورد نظرش را انتقال میدهد، اما ضعفهایی در به کار گیری قواعد ژانر دارد که نمیتوان از آنها چشم پوشی کرد.
نمایش همواره با کدها و کنایههای به روزش میتواند به عنوان یک کمدی تاثیرگذار باشد. شاید به کنایه بتوان گفت که این نمایش تنها برای مخاطب امروز یک کمدی موفق است و شاید یک سال دیگر این تاثیرات را روی تماشاگر نگذارد و موفق هم نباشد.
در کنار اینها آقاخانی تا اندازه مطلوبی توانسته همه مولفههای تئاترش را در جهت تناسب و هماهنگی به هم نزدیک کند. طراحی صحنه در عین حال که فضای رینگ مبارزه را تجسم میبخشد با به کارگیری دکور کاربردی و کوچک، محدوده بیشتری را برای به چشم آمدن مبارزه قهرمانان بازیگرش باز گذاشته است. همین دکور در ضمن، با حرکت و تغییر اجازه سکون و ایستایی دیداری را هم به صحنه نمیدهد. مثلاً تماشاگر دو بار مکان کافه عمو خسرو را میبیند اما جای دکور در صحنه، در این دو صحنه دو جای متفاوت است.
ساختار روایت که چند(6 راند) فصل منقطع را شامل میشود نیز به نوعی با مدیریت روایت همان مبارزه ژرف ساختی و موقعیتی در تناسب و هماهنگی است و به خوبی توانسته موضوع و محتوا را در انطباق با هم قرار دهد.
لباس هم شکل بازیگران و همچنین زیرکی آقاخانی در استفاده از اسمهای واقعی آنها در دنیای نمایش هم ضمن قرار دادن برخی از جزئیات در کنار اشارههای طنزآمیز، به موضوع و موقعیت ویژه نمایش کلیت بخشیده و ذهن مخاطب را در تعمیم بخشی کنایههای نمایش آزاد گذاشته است.
"مرثیهای برای یک سبک وزن" در بهترین حالت آن میتواند از منظر فرآیند دریافت نقد شود. این نمایش یک کمدی است، کار ویژههای کمدی را در خود دارد و به اهداف یک کمدی موفق هم دست پیدا میکند، از همه مهمتر این که مخاطبانش به شدت با آن ارتباط برقرار میکنند و کیفیت این ارتباط را از تشویقهای مکرر آنها و نوع مواجههشان با نمایش میتوان به راحتی حدس زد. بنابراین به نظر نمیرسد چیزی وجود داشته باشد که نمایش بخواهد اما آن را به دست نیاورده باشد.

رنج جدا شدن از آسمان را
در سبز کردن زندگی
جبران کن
و
به یاد داشته باش
که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند.
فراموش نکن که:
دیروز به تاریخ پیوست
فردا معماست
و امروز هدیه ی خداست.

بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو،
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بتههای نور،
برق کفش جفشده تو گنجهها،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |





